شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 1:9 توسط غریب السلطنه | 

بخش اول: (برخورد اولیه ماهی و قاشق)

وقتی قاشق وارد آسانسور شد، ماهی فهمید که بالاخره وقتش رسیده که با حقیقت روبرو شود. با حضور قاشق باله‌هایش را گم کرد و دانه‌های عرق از روی فلس‌هایش شرشر پایین می‌ریخت‌.

نگاه تیزبین قاشق او را کاملاً دستپاچه کرده بود ولی باید تمرکز می‌کرد تا از پس این کار بر بیاید‌ برای همین یک نفس عمیق کشید و بی‌مقدمه رو به قاشق گفت: ما باید با هم حرف بزنیم.

و درست همان لحظه آسانسور از حرکت ایستاد و درش باز شد. قاشق با تعجب و نگاهِ خشکش ماهی سرخ شده را برانداز کرد و گفت: ببخشید، ما همو می‌شناسیم؟!!

ماهی با تمام جسارت باقیمانده‌اش گفت: قراره آشنا بشیم و تصویری را روی موبایلش به قاشق نشان داد که همان باعث شد قاشق سر جایش بماند و در آسانسور دوباره بسته شد.

حال ماهی و قاشق، در کافه تریای ساختمان، سر میز روبروی هم نشسته بودند. یک فنجان قهوه‌ی تلخ روبروی قاشق و یک لیوان دمنوش آرامش بخش جلبک دریایی روبروی ماهی بود.

ماهی بالاخره شروع به صحبت کرد و گفت: از یه وکیل کارکشته مثل شما انتظار داشتم که زودتر از اینا متوجه قضیه بشی. درسته که جنگال یه شارلاتان هفت خطه، ولی باورم نمی‌شه اگه بگی که از هیچی خبر نداشتی؟!

نگاه‌های بی‌حس این زنِ وکیل حسابی روی مغز ماهی راه می‌رفت. انتظار هر واکنشی را داشت جز اینکه او در سکوت و بی‌تفاوتی نگاهش کند. همین باعث شد که ماهی از کوره در برود و دیگر نمی‌دانست که چه می‌گوید: اون شوهرِ کله سیخ سیخی براقت، منو گول زده و حالا من موندم و یه بچه‌ی دورگه که قراره کله‌ی کچل و سیخ سیخی رو از بابای نامردش به ارث ببره.همین الان شوهرِ فراریت رو پیدا می‌کنی و بهش می‌فهمونی که باید مسئولیت کارش رو قبول کنه. وگرنه در سطح اقیانوس‌های جهانی، آبروی قاشق چنگالی خودت و شوهرت رو میبرم.

اینها را می‌گفت و از شدت عصبانیت انگار از زیر فلس‌های درخشانش دود خارج میشد.

.

.

.

.

+ احتمالا توی 3 بخش باشه :)

+ تمرین بی‌حوصلگی :(

برچسب ها :

داستان

،

نویسندگی

،

داستان کوتاه

مشخصات
تراوشات ذهن یک آشفته دل لطفا با لطافت از اینجا گذر کنید
موجودی رنجور در پس این کلمات نهفته است
شاید برای شما تنها سطرهایی پر از کلمات باشند
اما برای او
تمام آن چیزی است که دارد
دارایی اش را به حراج نگذارید


+ سخنان اینجانب تاریخ انقضا دارد.