پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 22:28 توسط غریب السلطنه | 

این روزها در یک رقابت سنگین در بخش «مسابقات مچ‌اندازی سطح المپیک پاییزی» با حضور جناب عزرائیل بودم.

سطح مسابقات به‌قدری بالا بود که داورها هم جرأت نمی‌کردند پلک بزنند؛

رقابت نفس‌گیر بود و هر لحظه ممکن بود یکی‌ از ما دستش بخورد به سقف دنیا!

اما خب…

من آن بازیکنی نیستم که کم بیاورد یا بی‌دلیل تسلیم شود. تا آخرین توان ایستادم و از میدان بیرون نرفتم.

در نهایت هم نتیجه مسابقه به دور بعد موکول شد؛

چون امتیازهایمان آن‌قدر نزدیک بود که هیچ‌کداممان برنده قطعی اعلام نشد.

.

.

.

.

.

.

+ من مدتی مریض شده بودم :)

+ بابت احوال پرسی همه دوستان سپاسگزارم :)

برچسب ها :

بیماری

،

دلتنگی

،

خانه

پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 23:9 توسط غریب السلطنه | 

هر قطره که به پوستم می‌خورد، صدای یک کلاویه درونم می‌نواخت.

با ریتم تندتر باران، ارکستر تنم به شور افتاد؛ سمفونی بی‌نظمی که تنها من رهبرش بودم.

بوی چوب خیس و خاک مرطوب، تالار اجرا را پر کرده بود.

و من، تنها تماشاگر این اجرای بی‌پایان، زیر آسمانِ بی‌نقاب ایستاده بودم.

در انعکاس چراغ خیابان بر آسفالتِ خیس، خودم را دیدم؛ خسته، خیس، ولی زنده‌تر از همیشه.

شاید هیچ‌کس این موسیقی را نشنود، اما من می‌دانستم؛

هر قطره، یادآورِ زندگی بود، نه غم.

و من، بعد از سال‌ها سکوت، داشتم دوباره می‌نواختم.

برچسب ها :

نویسندگی

،

احساسات

،

باران

شنبه دهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 0:32 توسط غریب السلطنه | 

یکی از پزشکان همکار، در زمینه مدیریت کسب و کار هم تحصیلات عالیه داشت و همیشه این رو در هر زمینه‌ای به ما گوشزد می‌کرد که:

هر مشتری ناراضی میتونه بین ۱۰ تا ۱۵ نفر رو با خودش ببره در حالی که هر مشتری راضی نهایت بتونه ۳ نفر رو با خودش همراه کنه

این مسئله همیشه توی ذهنم موند و خب در واقع این مسئله براساس کارکرد مغزی آدم‌ها اتفاق می‌افته‌.

چند وقت پیش یک بخشی از صحبت‌های دکتر مکری رو داشتم گوش میدادم درباره این صحبت میکرد که والد خوب بودن بهتره یا والد بی آزار بودن؟

و بر اساس شواهد و تحقیقاتی که انجام شده گفت: والدینی که بی وقفه تلاش میکنن که لحظات خوبی رو با بچه‌هاشون بسازن و مثلا ۱۰۰ لحظه خاص و طلایی ساختن ولی در کنار اونها ۵ تا موقعیت تلخ و ناراحت کننده هم ایجاد کردن مثلا توی جمع دوستان فرزند غرورش رو شکستن یا خاطره تلخی رو براش رقم زدن، به نسبت والدین بی آزاری که شاید موقعیت خاص و طلایی برای فرزندانشون رقم نزدن ولی هیچوقت هم خاطره تلخ و ناراحت کننده ای هم براشون نساختن، در ذهن فرزندان والدین بی آزار والدین بهتری بودن.

بعد اومدم خودم رو شاهد مثال قرار دادم. من همیشه این جملات رو به خودم میگم:

والدین من مثل من یک بار تجربه زندگی داشتن

یکبار تجربه مادر و پدر شدن داشتن

اون‌ها هم مثل من دارن یاد میگیرن

اون‌ها هم هیچوقت کامل و بی‌نقص نیستن

اون‌ها هم قربانی چرخه معیوب ناآگاهی در تربیت و نیازها بودن

اون‌ها هم تلاش خودشون رو کردن

اون‌ها هم از هیچ زحمتی فروگذار نکردن

و...

من هر روز این‌ها رو به خودم یاد آوری میکنم، ولی همیشه اتفاقاتی می‌افته و رفتارهایی میکنن که اون بخش تلخ برام بسیار پررنگ میشه و قلبم بابت رفتارشون میشکنه.

بعد تمام خاطرات تلخی که بهم دادن رو یادم میاد و مدام اون جملات کم رنگ و کم رنگ میشن.

فکر میکنم خیلی از آدم‌ها این تجربیات رو دارن و واقعیت اینه که مغز خاطرات بد رو بیشتر و با جزئیات دقیق تر به خاطر میسپاره درحالی که خاطرات خوب اونقدر دقیق توی حافظه نمی‌مونن.

یکی از دلایل مهم علمیش هم اینه که اساس بدن و تک تک سلول ها برای حفظ بقاست. شادی هیچوقت عامل خطری برای بقا نبوده پس بدن با شادی هشداری دریافت نمیکنه. ولی زمان ناراحتی، استرس، فشار عصبی، ترس و هر خاطره تلخ و منفی، مغز یه سیگنال خطر دریافت میکنه.

پس تمام اون حس و خاطره رو ثبت میکنه تا دفعه بعد اگر مجدد تجربه کرد بدونه که این خطرناکه و باید ازش دوری کنه.

با تمام این‌ها دیگه فکر نکنم نتیجه چندان سخت باشه.

نارضایتی همیشه مخرب‌تره و به همون اندازه پیشگیری از نارضایتی خیلی موثرتر از حس رضایتی خواهد بود که حالا فی مابین ۱۰ بار رضایت، ۲ بار هم اتفاق بد افتاده باشه‌.

من به عنوان یه انسان میدونم برای رشد همه جانبه باید یه سری سختی‌ها و تلخی‌ها رو تجربه و تحمل کنم. ولی به نظرم همه اون سختی ها رو تلخی ها رو میتونم از جامعه، اطرافیان، مدرسه، دانشگاه، کار و ... بگیرم و تنها محیط خوبی که همیشه بدونم برام بدون هیچ آسیبی و امنه، خانواده‌امه.

از همون‌هایی که توی مسیر رشد حتی اگه کار اشتباهی ازت سربزنه میدونی میتونی با اطمینان برای به والدینت بگی و بدونی بهت کمک میکنن و راهنمایی درست میدن تا کار اشتباهت رو اصلاح و جبران کنی. بدون اینکه مدام بخوان سرزنش کنن، قلبت رو بشکنن یا بگن اصلا اشتباه کردی اومدی اینجا و ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

+ زیاد نوشتم، ولی امیدوارم اول برای خودم و بعد برای دیگران مفید باشه.

+ هیچکس کامل و بی‌ نقص نیست، ولی واقعا اگر خانواده تو هر شرایطی اون نقطه امن بچه باشه؛ به نظرم ۸۰٪ مسیر تربیت بی‌ نقص پیش رفته.

+ من صاحب نظر نیستم، فقط تجربیات خودم رو با دانشی که از تجربیات و دانش دیگران نشات گرفته تطبیق میدم.

+ آگاهی شاید خوب بنظر برسه (واقعا خوبه)، ولی عمیقا دردناک و ترسناکه:)

+ آگاهی همراه با عمل، درست و مفیده. مثل اونی که همیشه توی قرآن و کتاب‌های دینی و اندیشه خوندیم و همیشه سوال امتحان بوده

ایمان + عمل صالح

برچسب ها :

زندگی

،

خاطرات شیرین

،

تجربه

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 23:24 توسط غریب السلطنه | 

گاهی آدم مدت‌ها در یک فضا زندگی می‌کند، اما چشمش تازه بعد از سال‌ها به جزئیات ساده‌ای باز می‌شود که همیشه همان‌جا بوده‌اند.
برای من، این کشف کوچک درست امشب اتفاق افتاد: وقتی بعد از هفت سال تازه فهمیدم کاشی‌های سرویس بهداشتی خانه‌ی پدری و مادری‌ام «صورتی ملیح»‌اند.

وقتی از مادرم پرسیدم چرا این رنگ را انتخاب کرده، گفت:
«گفتم آدم زمان زیادی را در اینجا می‌گذرونه، حداقل خوشگل باشه.»
و واقعاً حق با او بود.

صبح‌ها که با بی‌حوصلگی بیدار می‌شوی، هنوز خواب در چشمت مانده و دنبال مسواک می‌گردی، ناگهان خودت را در آینه‌ای می‌بینی که پس‌زمینه‌اش صورتی ملیح است.
در آن لحظه، هرچقدر هم ژولیده باشی، باز هم در حد مدل ویکتوریا سیکرت به نظرت جذاب می‌رسی!

راستش، فکر می‌کنم خیلی‌ها با من موافق‌اند که تصویر آدم در آینه‌ دستشویی همیشه قشنگ‌تر از هر جای دیگر است.
نور نرم، رنگ پس‌زمینه، و شاید آن احساس خلوتِ کوچک صبحگاهی، همه دست به دست هم می‌دهند تا خودت را یک‌جور دیگر ببینی.

و همین شد که فکر کردم… چه خوب است آدم برای دیگران هم مثل همان آینه با پس‌زمینه‌ صورتی ملیح باشد.
یعنی هم صادق و شفاف باشد و واقعیت را نشان دهد، در عین حال هم، مهربان و دلنشین باشد و زیبایی‌ها را برجسته کند.

دنیای بیرون به‌اندازه‌ کافی سخت و خاکستری است.
می‌توان برای کسانی که دوستشان داریم، همان کاشی‌های صورتی باشیم؛ ساده، گرم، و بی‌هیاهو، اما پر از نرمی و زندگی.

.

.

.

.

.

.

+ حاصل غرق شدن شبانه در آینه با‌ پس زمینه کاشی‌های صورتی ملیح، موقع مسواک زدنه :)

برچسب ها :

صورتی ملیح

،

آینه

،

زیبایی

دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ ساعت 22:56 توسط غریب السلطنه | 

این مدت احوالم چندان رو به راه نیست ولی مغزم نمی‌خواست از فکر کردن دست برداره. حس می‌کنم شاید داره به عنوان آخرین راه نجات بهش فکر می‌کنه.

اگه کل اعضا و جوارح انسان رو یه سیستم در نظر بگیریم، کل اعضا در همه حال، تلاششون در جهت بقای سیستمه. هر عیب و نقصی هم این وسط پیش بیاد نباید بقای سیستم رو به خطر بندازه.

هر زمان بقای سیستم به خطر بیفته آژیرهای هشدار فعال میشن و سیستم به یه حالت اتوماتیک وارد می‌شه. جالبه، واقعا این بخش از عملکرد مغز همیشه برام جذاب بوده.

اگه بخوام یه مثال خوب از حالت اتوماتیک مغز بگم شاید این رو آدمای زیادی تجربه کرده باشن. موقع استرس و فشار روانی زیاد، یهو حس می‌کنن خوابشون میاد.

مغز چون احساس خطر می‌کنه و نمی‌تونه اون استرس شدید رو در زمان کوتاه رفع کنه آژیر خطر سیستم روشن میشه. سیستم به حالت اتوماتیک وارد میشه و مغز بدن رو برای مقابله با اوضاع بحرانی به حالت خواب فرو می‌بره.

چرا؟ چون بقای سیستم همیشه اولویته.

فکر می‌کنین این اوضاع و روند همیشه خوبه؟ توی دراز مدت و با تکرار زیاد، قطعا نه.

چی این وسط می‌تونه اوضاع رو عوض کنه؟ آگاهی.

اون وقت اینجوری میشه که مغز به جای زدن دکمه اتوماتیک، مدیریت سیستم را به عهده فرد می‌ذاره. چون فهمیده که اینطوری بهتر میشه اوضاع بحرانی رو پشت سر گذاشت. هرچی آگاهی بیشتر، بهره‌وری و نتایج نهایی هم بهتر و موثرتر.

ولی آگاهی هم تنها نیست. آگاهیِ تنها، مثل یه پرنده بال شکسته است که فقط یه بال سالم داره.‌آگاهی زمانی کامل و با اثر مفیده که همراه با عمل باشه.

آگاهی و عمل با همدیگه دو تا بال پرواز پرنده به حساب میان.

مثلا من الان اون گنجشک بال شکسته‌ام که می‌دونم دردم چیه و آگاهم ولی هیچ عملی برای بهبودم ندارم.

در نتیجه در رو برای ورود سگ سیاه افسردگی توی وجودم باز گذاشتم.

.

.

.

.

.

.

+ از اونجایی که به گفتن یه پندی این پایین عادت کردم، پس لطفا: مثل من نباشین

برچسب ها :

مغز

،

سگ سیاه افسردگی

پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ ساعت 23:33 توسط غریب السلطنه | 

بعد از مذاکرات مستقیم و بی‌نتیجه با فرمانده ببری، هر دو می‌دانستیم که بدون شک جنگی تمام عیار رخ خواهد داد. اما هیچ کدام دلمان نمی‌خواست شروع کننده آن باشیم‌.

در کمال ناباوری اولین اعلان جنگ از سوی لشگر دشمن ایجاد شد و بهانه آن قتلی شد که اصلا رخ نداده بود. چندی پیش به جهت آفت کشی گل‌ها، داخل گلدان‌ها را اسپری زدم. این بی‌حیای بی‌چشم و رو چند تن از اجساد خود را درون گلدان‌ها ریخته و آن را به پیراهن عثمان بدل ساخته است تا بتواند بهانه حمله خود را توجیه کند.

البته برای من هم بد نشد، دلم میخواست موقعیتی داشتم تا بدون از دست دادن احترام خود پیش همگان، کار آن‌ها را یکسره کنم و حال بهترین شرایط پیش آمده است.

ولی آن بی‌شرمان در نیمه‌های شب و در خواب مرا غافلگیر کردند. سامانه‌های پدافندی ضد پشه‌ایم را از کار انداخته بودند و توانستند که در زمان کمی تمامی موانع را دور بزنند. ولی فکر اینجا را نکرده بودند که خواب من در این موارد سبک است و خود را به سرعت با موقعیت هماهنگ میکنم.

سرعت بالای من در عکس العمل، برتری مرا در موقعیت‌های حمله تک به تک به رخ می‌کشید. بعد از چند حمله انفرادی، فرمانده ببری این برتری را متوجه شد و ترتیب حمله‌های چریکی چندگانه و از چند جهت را می‌داد تا مرا سردرگم کند تا نتوانم پاسخ درستی بدهم‌.

راستش را بخواهید تا حد زیادی موفق هم بود. حال بدن من پر از جای نیش‌های ریز و درشتی بود که از میدان نبرد با خود همراه کردم. زخم‌های که باید مرا به سمت جلو حرکت دهد و نیروی محرکه من شود تا در این جنگ پیروز میدان باشم.

جنگ شب اول با پیروزی نسبی فرمانده ببری به پایان رسید. هر دو طرف به یک جورایی به گوشه رینگ هدایت شدیم تا برای جنگ بعدی آماده شویم. جنگی که حال دیگر هر دو با چشم‌های باز منتظر آن هستیم.

+ شاید ادامه داشته باشد :)

برچسب ها :

طنز

،

پشه

،

توافق

پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ ساعت 0:2 توسط غریب السلطنه | 

علاوه بر اینکه ویروس‌های بیماری زای امسال، خیلی پرقدرت وارد شدن؛ استرس و ضعف سیستم ایمنی زیادی هم بین افراد مشاهده میشه.

لطفا تا حد امکان و توان مراقب سلامتی تون باشین :)

من دقیقا ۲۴ ساعت بعد از اتمام کار دندونم مجدد مریض شدم

و تنها شانسی که آوردم این بود که عطسه‌های شدید و پی در پیم امشب شروع شده

خلاصه که سلامتی جسمی و روحی، کالای لوکس و گران امروز زندگی‌هاست

قدرش رو بدونین

برچسب ها :

بیماری

دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ ساعت 0:43 توسط غریب السلطنه | 

من اونقدر از بعضی چیزا میترسم که حمله اضطرابی بهم دست میده

یکی از اون چیزا، دندون پزشکی رفتنه.

اونقدر میترسم که آخرین مرتبه برای معاینه که رفتم، متوجه شدم دندونم سریع باید پر شه وگرنه به عصب میرسه.

وقتی دکتر داشت بی‌حسی میزد کل بدنم شروع به لرزش عصبی کرد. انگار که روی دستگاه ویبراتور باشم.

دندون عقلم رو باید جراحی کنم و الان ۳ ماهه جرات ندارم برم انجامش بدم.

دیشب به شدت درد گرفت و فردا عصر قراره برم کارش رو انجام بدم.

امروز بعد از قطعی شدن برنامه فردا، کل بدنم برای ساعتی یخ بود.

ضربان قلبم امروز هرجور دلش میخواست میزد و اصلا یه ریتم نرمال نداشت.

قفسه سینه‌ام سنگینه و گاهی به سختی نفس می‌کشم. حتی شوخی نیست اگه بگم دلم میخواد بمیرم.

سطح اعصابم به صفر رسیده. هیچ کاری نتونستم بکنم، عملا زندگیم فلج شده. این حجم از استرس و حملات اضطرابی به خاطر دندون پزشکی.

من حتی همون ۳ ماه پیش که بهم گفتن، رفتم برگه پذیرش با بیهوشی گرفتم‌ و دکتر به خاطر عوارض بیهوشی قبول نکرد.

همه اینا رو گفتم که برسم به اینکه: تمام ترس من سر بی حوصله‌گی پدر و مادری به وجود اومد که وقتی ما رو میبردن دندون پزشکی اگه یکم بیشتر از حد نرمال استرس داشتیم و نمیذاشتیم دکتر کار انجام بده، با عصبانیت و خشم می‌اومدن داخل یه جوری برخورد میکردن که من بچه فقط ساکت بشینم تا کارم تموم شه.

نتیجه: تجربه چیزی که بهش میگن حملات پانیک (حملاتی که آدم واقعا فکر میکنه داره میمیره)

شاید خنده‌دار باشه آدمی به سن من اینطور واکنشی نشون بده، ولی واقعیت اینه تمام اون اتفاقات بچگی، توی همون دورانی که خیلی از پدر و مادرها میگن بچه که چیزی نمیفهمه؛ کاملا توی روح و روان بچه ثبت میشه

و آینده اش رو می سازه

ترس حس بدی نیست، اتفاقا بهت یاد میده محتاط باشی، قبل از هرکاری فکر کنی، بهت فضا میده که با دقت اوضاع رو بررسی کنی. ولی این ترس با شجاعت در عمل همراهه

اما ترسی که تو رو فلج کنه، مثل یه باتلاق تو رو فقط بیشتر پایین ببره و تا مرز مرگ رو تجربه کنی؛ چیزی جز یه جنایت نیست.

+ امیدوارم فردا واقعا نمیرم :)

+ برای من فقط یه دندون نیست. یه زندگیه که شاید هیچوقت بهتر نشه.

+ لطفا ...

برچسب ها :

ترس

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 11:32 توسط غریب السلطنه | 

دیشب بالاخره بعد از مذاکرات غیر مستقیم و طولانی که این مدت داشتیم، من و فرمانده گردان پشه‌ها مستقیم با هم جلسه گذاشتیم.

جلسه پشت درهای بسته و به دور از آشوب مطبوعات دو طرف انجام شد. تا بتونیم توی آرامش کامل به یه توافق درست برسیم.

قبل از شروع جلسه هر کدوم باید تمام سلاح‌های احتمالیمون رو تحویل می‌دادیم. من مگس کش و دمپایام رو دادم و اونم با اکراه نیش دراز و بی‌ریختش رو تحویل داد.

از دیدن صورت بدون نیشش خندم گرفت. واقعاً بدون اون سلاح هیچ ابهتی نداشت.

خودشم انگار فهمیده بود و با دستای باریک و درازترش، یه دستی به سر کچلش کشید و توی جلد جدیش فرو رفت.

فرمانده ببری خیلی محکم از موضع قدرت جلو اومده بود که به اصطلاح بتونه ورق را به نفع خودش برگردونه ولی فکر اینجاشو نکرده بود که منم کارت‌هایی واسه رو کردن دارم.

اون می‌خواست قانون هر پشه یک نیش رو به کرسی بنشونه، ولی من که گوشام مخملی نیست!

من میگم این همه گزینه زنده که به راحتی می‌تونین با هم کنار بیاین، چرا ما موجودات دو پا؟!

میگه آخه خون شما سالم و خوبه.

من که می‌دونم هدف این نچسبِ چندش چیه. می‌خواد از یه پیک یه پیک شروع کنه تا خون ما رو بریزه توی شیشه و به کل سرزمین آدما مسلط بشه.

بعدشم رفیقای خراب‌تر از خودش رو هم خبر کنه و ما رو تحت کنترل بگیره و ما بشیم آدم‌های آزمایشگاهیش.

خلاصه کنم. این مذاکره ساعت‌ها طول کشید ولی من خام حرف‌ها و وعده‌های قشنگ این فرمانده ببری نشدم.

شک ندارم که به زودی قراره علیه همدیگه اعلام جنگ کنیم و قطعاً جنگ بعدی بسیار پرتلفات خواهد بود.

بمب‌های اتمی تار و ماری خودم رو آماده کردم و اون‌ها هم نیش‌هاشون رو برق انداختند.
امیدوارم یه روزی بتونیم در دنیای عادلانه‌ای زندگی کنیم. بدون نیش، بدون بمب اتم و بدون ترس.

.

.

.

.

.

.

+ فقط دوست داشتم مشکلات دیشب خودم و پشه‌ها رو بنویسم:)

+ متن خام و بدون ویرایشه. به بزرگی خودتون ببخشید:)

برچسب ها :

طنز

،

پشه

،

توافق

جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 12:25 توسط غریب السلطنه | 

(سخنی با خویش)

گاهی زندگی به سمت و سویی پیش می‌رود که تو مجبور می‌شوی انتخاب‌های سختی داشته باشی. انتخاب‌هایی تلخ و ناراحت کننده.

انتخاب‌هایی که تو را به مرز جنون بکشانند

و حتی صفر مطلق، از همه جوانب.

ولی اگر تو آنی باشی که باید، می‌توانی چون ققنوس دوباره برخیزی.

ولی یادت باشد، تو هیچوقت صفر مطلق نیستی. چون هر بار که به زیر آب فرو رفتی، یاد گرفتی که چگونه خفه نشوی و دوباره بالا آمدی.

تو صفر مطلق نیستی، چون هزاران تجربه کسب کرده‌ای و تو را به چیزی که هستی و خواهی شد تبدیل می‌کند.

تو حتی در زمان تولد هم صفر مطلق نبوده‌ای‌. بلکه ۹ ماه را چون دانه‌ای درون خاک رشد کردی و بعد به دنیا آمدی.

شاید تجربیات بسیاری را پشت سر نهادی که تو را حتی به زیر صفر هم برده‌اند. ولی تا زمانی که زنده‌ای و ادامه می‌دهی، می‌توانی امیدوار باشی که به صفر مطلق نرسیده‌ای.

این سیرک عجایب با تمام سختی‌هایش همواره ادامه دارد و تویی که می‌توانی نقشت را آنطور که می‌خواهی خلق کنی.

پس ادامه بده. تا زمانی که آنی شود که می‌خواهی...

برچسب ها :

ادامه بده

شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:1 توسط غریب السلطنه | 

همیشه تصور می‌کردم درونم همچون سیاهچاله‌ای عمیق و قبرستانی تاریک است که می‌توانم با خیالی آسوده همه چیز را در آن دفن کنم.

بی‌خبر از آنکه روزی همه این مردگان از خاک فراموشی سربرآورده و مرا احاطه می‌کنند.

آن زمان دیگر نه راه فراری می‌ماند و نه نسیان به کار می‌آید.

همگی روزی مجبور می‌شویم که چهره بدون نقاب خود را بپذیریم و با آن رو به رو شویم‌...

برچسب ها :

مرگ

،

زندگی

،

انسان

شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 13:50 توسط غریب السلطنه | 

سلول به سلول مغزم و تمام پیوندهای نورونی آن، درد می‌کند. آنقدر حجم این درد زیاد است که دلم می‌خواهد سرم را با تمام محتویاتش، درون سطلی پر از یخ و آب فرو ببرم تا شاید این درد آتشین فروکش کند.

واقعا توان و حوصله‌ای برای جستجوی کلمات دقیق با پیشینه درستشان ندارم. فقط می‌دانم یک کنجکاوی ساده مرا به درون کوه آتشفشانی رسانده که گدازه‌هایش هر لحظه داغ‌تر و داغ‌تر می‌شوند.

انسان‌هایی را از پشت کلماتشان دیدم که شأن انسانی که هیچ، غریزه حیوانی را هم زیر پا گذاشته‌اند. کلماتی را با چشم‌هایم در صفحه کوچک تلفنم خواندم، که فکر می‌کنم باید برای پذیرش و کنار آمدن با آن، ماه‌ها جلسات مشاوره بروم.

واقعا چرا اینگونه شد؟!

از چه‌ زمانی آنقدر وقیح شدیم که شرافت انسانی برایمان ارزان‌ترین دارایی شده که می‌توانستیم به حراج بگذاریم؟!

حال چگونه می‌توانم چونان روزهای گذشته با آرامش در خیابان قدم بزنم؟!

چگونه تمام آن آدم‌های سرد و توخالی، ولی واقعی را فراموش کنم؟!

از دیشب واژه امنیت برای من دیگر معنای سابق را ندارد. تنها رویای شیرینی بود که حال بر باد رفته است.

من خود را چون آن گوسفند تنهایی می‌بینم که در میان گله‌ای از گرگانی رها شده که پوستین گوسفند به تن دارند.

.

.

.

.

+ اعصاب متشنج و کلمات رو بر من ببخشایید. از شدت غم و عصبانیت فقط ۲ ساعت خوابیدم و نوشتم تا شاید یکم مغزم رها شه.

برچسب ها :

غم

،

امنیت

،

وقاحت

جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:39 توسط غریب السلطنه | 

من عاشقِ حرف زدنم. اگه حرف زدن رشته تحصیلی داشت؛ می‌تونستم توی اون موفق باشم و به سرعت مدارج عالیه رو تا بالاترین درجه طی کنم.

ولی حرف زدن هم خیلی اوقات میتونه از اون مدار و مسیرش خارج بشه. گاهی که نسبت به صحبت‌های شما نظری میدم، در جواب نظرتون پاسخی می‌نویسم، مطلبی توی صفحه ام درج میکنم، طولانی حرف میزنم و...

تصور میکنم اون حس خودبزرگ بینی درونم، مثل یه بادکنک بزرگ میشه. بزرگ و بزرگتر و روزی بالاخره میترکه.

همیشه سعی میکنم یه سوپاپ اطمینان داشته باشم و خودم رو به خودم یادآوری کنم. تا این حس در من چندان جای جولان نداشته باشه.

من یک ذره بسیار بسیار بسیار کوچک در این هستی بی انتها هستم. یک ذره که در مقابل میلیاردها موجود دیگه، اصلا به چشم نمیام. ولی در ذهن خودم، مرکز جهان هستی‌ام.

دنیای من پر از فکر، پر از حرف، پر از کلمه و لبریز از نگفتن هاست. اونقدر که دوست دارم با تک تکِ آدم‌های این دنیا معاشرت کنم، بشنوم و حرف بزنم.

ولی یادم هست و باشه: من علامه دهر نیستم.

من اندک اطلاعات و شاید اندک‌تر استعدادی دارم‌ که هر لحظه برای بهتر شدنش تلاش میکنم.

.

.

.

.

.

.

+ خوشحال میشم که هرزمان حس کردین نسبت به افکار و تصوراتم انتقادی هست، برای بهتر شدن؛ زاویه ای هست که من نمیینم، چیزی هست که بهش فکر نکردم و ... بهم بگین :)

برچسب ها :

فکر

،

اخلاق

پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 15:54 توسط غریب السلطنه | 

گاهی سخن گفتن سخت ترین کار دنیاست.

شاید خنده‌دار باشد و بگویی: مگر می‌شود؟!

خوب آدم‌ها به حرف زنده‌اند. کی حرف زدن سخت‌ترین کار دنیا بوده است؟!

ولی من به تو می‌گویم همین سخن گفتن ساده، گاهی از یک جراحی حساس بافت مغز و قلب هم سخت‌تر می‌شود.

شاید تجربه نکرده‌ای و حتی ندیده‌ای در اتاق کوچک و ساده مشاوره، چه حرف‌ها که گفته نمی‌شود و چه غم‌ها که قطره اشکی شده و از روی گونه به پایین می‌چکد.

همه این تلنبار شدن‌ها و غم‌ها، حاصل سخن نگفتن‌هاست. سخن‌هایی که گفته نشد و نشد، تا کوهی از غم ساخت و حال این کوه دیگر استوار شده و هیچکس توانایی فرو ریختنش را ندارد. گاهی هم دارد ولی صبر‌ دانه دانه برداشتن سنگ‌ها را ندارد.

.

.

.

.

+ چقدر خوبه تاریخ زدن برای نوشته ها. یک ماه پیش این رو نوشتم ولی اصلا یادم نمیاد دلیلش چی بود. ولی خوبیش اینه متوجه میشم هیچ غمی ماندگار نیست.

برچسب ها :

غم

،

سکوت

،

سخن گفتن

چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 10:59 توسط غریب السلطنه | 

واقعا برام سواله که تربیت چیه؟

حد و حدودش چیه؟

آیا واقعا برای هرکسی تربیت متفاوته؟ یا نه برای همه یکسانه؟

معیار داره یا نه؟

مقدار پایه داره یا نه؟

سن و سال داره یا نه؟

مسئول داره یا نه؟

بچه ها گناهی دارن یا نه؟

.

.

.

.

.

این سوالات از دیروز عصر توی سرمه

خواهرزاده ام رو برده بودم پارک تمرین و بازی، چندتا پسر بچه که مطمئنم زیر ۱۰ سال بودن سوار دوچرخه هاشون کنار من ایستاده بودن

داشتن از یه سری چیزا حرف میزدن. از ۱۰ تا جمله ای که جمعا گفتن، ۷ تا جمله کلمات رکیک ۳۰+ سال داشت.

بحث درباره اون دختر و پسره ای بود که باهم بودن. جهت اطلاع اون جفت کبوتر عاشق هم دوستاشون بودن، یعنی زیر ۱۰ سال.

+ عزیزان متاهل و بزرگوارانی که فرزند کوچیک دارین، واقعا چطور با حجم استرس تربیت و بزرگ کردن فرزند توی این شرایط کنار میاین؟

برچسب ها :

تربیت

،

فحش

،

کودک

شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:31 توسط غریب السلطنه | 

زندگی مترسک را تصور کن.

یک انسان نمای ساخته دست بشر، که هرکجا بخواهند می‌گذارند، به هر شکل بخواهند می‌سازند و به هر صورت که بخواهند هدایت می‌کنند.

موجودی که اگر جان داشت شاید تصور می‌کرد که چقدر خوب، مفید، کاری و بااهمیت است؛ ولی در واقعیت مسیری را می‌رود که دیگران برایش هموار کرده‌اند.

زندگی امروز ما آدم‌ها هم بی‌شباهت به این اوضاع نیست.

دیگران از طریق پول، قدرت و رسانه‌ای که دارند، مسیر زندگی عموم را تعیین می‌کنند. این را می‌توانی از شباهت میلیون‌ها و شاید میلیاردها نفر به هم متوجه شوی.

انسان‌هایی با ظاهر، رنگ، مدل مو و حتی عمل‌های جراحی یکسان.

سبک‌ حرف زدن، راه رفتن، فکر کردن و زندگی کردنشان نیز به یک شکل شده است.

همه در یک زمان، به یک مکان سفر می‌کنند. علایق همه شباهت عجیبی بهم پیدا کرده است.در یک زمان به خصوص، ذائقه همگان به سمت و سوی یک مدل خاص از غذا می‌رود.

خلاصه انسان‌هایی شده‌ایم که انگار یکبار کپی گرفته و باقی‌مان را جای گذاری کرده‌اند.

چقدر زندگی در میان چنین جماعتی، تلخ و زننده است. دلم می‌خواهد تمام شباهت‌هایشان را بالا بیاورم و وجودم از همه این ظواهر یکسان خالی شود.

دلم برای سال‌های کودکی تنگ شده است. همان سال‌هایی که تنها شباهت انسان‌ها بهم، متفاوت بودنشان بود.

برچسب ها :

دنیا

،

انسان

،

فریب

چهارشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 23:7 توسط غریب السلطنه | 

گاهی از دیگران نا امید می‌شوی

غمش زیاد است و گذر از آن سخت

فکر کن که از پدر و مادری کردن والدینت نا امید شده‌ای

گذشته خود را بر باد می‌بینی

یک آن تمام زندگی برابر چشمانت می‌گذرد. دلت می‌خواست که چاره دگری داشتی و زندگی طور دیگری رقم می‌خورد

فکر کن از شریک روزهای تلخ و شیرینت ناامید شده‌ای

آینده و خانواده جدیدت را در لایه‌ای از ابهام می‌بینی

سرنوشتی که برایش نگرانی و از خراب شدنش واهمه داری

فکر کن از فرزندت نا امید شده‌ای

ثمره زندگیت که عمرت را صرفش کردی تا به خوبی رشد کند و زیستنِ انسان وارانه را بیاموزد؛ حال به مسیر اشتباه می‌رود و تو شاهد این تنزل هستی

حال چشمانت را ببند و فکر کن از خودت نا امید شده‌ای

شاید لحظات زیادی در پس تاریکی چشمانت مرور شود

نمی‌دانم، شاید تنها کلمه مناسب این حس، پوچی است

خلائی عمیق در میان قلبی پرتلاطم

پوچی‌ای که شاید هزاران بار در دل به تباهی و سیاهی محض ختم شده

فکر میکنم نا امیدی از خود در قالب هیچ کلمه و جمله ای نمیگنجد

کسانی این برزخ سیاه را می‌فهمند که شبانگاهان به دور از همگان، در کنج اتاقی تاریک، خلوتی یافته و تا سپیده صبح، بدون صدا اشک ریخته‌اند

اشکی از درون، که قطراتی از آن نیز به بیرون راه یافته

و فقط خدا می‌داند که آن شب چگونه صبح شد...

برچسب ها :

بار غم

شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 22:54 توسط غریب السلطنه | 

نیمه‌های شب زمان دیدارهای مخصوص ماست.

صدای خرناس‌های وحشی‌اش را از درونم می‌شنوم، آنقدر وحشی و آماده، که کوچکترین اشتباهی، بزرگترین جنایت تاریخ را در پی خواهد داشت.

شبانگاهان در تاریکی و ظلمات، چشمان من بسته و قلاده او باز می‌شود و حال وقت نمایش است؛ نمایش خونین قدرت.

رویاهای شبانه، حریم بی‌قید و شرط اوست و جولانگاهی بی‌انتها برای جنایت‌هایش.

می‌دَرَد،

می‌کُشَد،

می‌خورد،

و طعم قدرت را با تک تک سلول‌های خود می‌چشد.

نیمه شب تا صبح فرصت دارد که دنیای خود را خونین‌تر کند و طلوع آفتاب، پایان بازی است.

چشم‌ها باز می‌شود و گویی که آب از آب تکان نخورده است.

زندگی روی خوش لبخندش را نشان می‌دهد، لبخندی گرم و هستی بخش.

برچسب ها :

افکار

،

ترس

،

هیولای درون

سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 8:55 توسط غریب السلطنه | 

تکامل مسیر پرپیچ و خمی است.

گاه آنقدر تو را مجذوب خود می‌کند که حس می‌کنی دیگر بهتر از این نمی‌شود؛

و تو باید چون ماشینی بی‌توقف کار کنی و به جلو بروی.

و گاهی آنقدر سخت و زجرآور می‌شود که دلت می‌خواهد این زندگی را بگذاری و خودت را از روی پشت بام هم که شده، پایین بیندازی؛

و طوری این افتادن را برنامه ریزی می‌کنی که به مرگ حتمی دچار شوی.

و تکامل

مسیر بین این دو تصمیم است.

زندگی یا مرگ

و تو مدام در میان این دو مقصد در رفت و آمدی، تا زمانی که دیگر جانی در بدن نداشته باشی.

+ امیدوارم زمانی که واقعا جانم به لبم رسید، بی هیچ نقشه شوم و دردناکی، این دنیا و متعلقاتش را ترک بگویم، با فراغ بال و خیالی آسوده.

برچسب ها :

زندگی

،

مرگ

،

تکامل

جمعه هفدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 9:58 توسط غریب السلطنه | 

توجه: حاوی کلامی غم انگیز است. لطفا وقتی بخوانید که اگر احوالتان دگرگون شد، بتوانید گریه کنید

قبرستانی پر از خاطرات و خالی از آدم‌ها.
صدای پرندگان اندکی به گوش می‌رسد، انگار که نجواکنان چیزی را زمزمه می‌کنند؛ و زوزه‌ی بادی که از لابه‌لای خانه‌های کوچک و چندمتری می‌گذرد.
باد، بوی خاک را با خود به همه‌جا می‌برد. انگار می‌داند که آدم‌ها را در چنین روزی چطور باید آرام کند.
آن روز، آن‌قدر هوا گرم و آفتاب سوزان بود که گویی در صحرای محشر ایستاده‌ای.
اما هیچ نوری در چشم کسی نبود.
گویی سرمایی استخوان‌سوز در جانشان لانه کرده بود؛ و این سرما از نگاهشان پیدا بود.

برچسب ها :

مرگ

،

خانه ابدی

،

غم

،

دلتنگی

مشخصات
تراوشات ذهن یک آشفته دل لطفا با لطافت از اینجا گذر کنید
موجودی رنجور در پس این کلمات نهفته است
شاید برای شما تنها سطرهایی پر از کلمات باشند
اما برای او
تمام آن چیزی است که دارد
دارایی اش را به حراج نگذارید


+ سخنان اینجانب تاریخ انقضا دارد.