نیمههای شب زمان دیدارهای مخصوص ماست.
صدای خرناسهای وحشیاش را از درونم میشنوم، آنقدر وحشی و آماده، که کوچکترین اشتباهی، بزرگترین جنایت تاریخ را در پی خواهد داشت.
شبانگاهان در تاریکی و ظلمات، چشمان من بسته و قلاده او باز میشود و حال وقت نمایش است؛ نمایش خونین قدرت.
رویاهای شبانه، حریم بیقید و شرط اوست و جولانگاهی بیانتها برای جنایتهایش.
میدَرَد،
میکُشَد،
میخورد،
و طعم قدرت را با تک تک سلولهای خود میچشد.
نیمه شب تا صبح فرصت دارد که دنیای خود را خونینتر کند و طلوع آفتاب، پایان بازی است.
چشمها باز میشود و گویی که آب از آب تکان نخورده است.
زندگی روی خوش لبخندش را نشان میدهد، لبخندی گرم و هستی بخش.
لطفا با لطافت از اینجا گذر کنید